داستان شاهزاده‌ی زندانی 3 _ تولد شاهزاده

پادشاه نام فرزندش را یوزاسف نهاد و دانشمندان و ستاره‌شناسان‏ را فراخواند تا طالع آن پسر را ببینند. منجمین بالاتفاق به او گزارش دادند که این پسر طالع بلندى دارد و به مقامى می‌رسد که در سرزمین هند هیچ‌کس به آن مقام نرسیده است.

یکى از منجمین که بیشتر مورد قبول پادشاه بود گفت:

به نظر من این مقام ارجمندى که این این پسر بدان می‌رسد شرافت اخروى و معنوی است و او رهبر دینى و زاهد بزرگى خواهد شد و به درجات عالیه‌ی اخروى خواهد رسید زیرا این شرفى که من براى او در طالعش دیدم مانند شرف دنیایى نیست و به شرف اخروى می‌ماند.

پادشاه از این سخن برآشفت و چون می‌دانست این ستاره شناس از دیگران دانشمندتر و راستگوتر است، نسبت به شاهزاده دلخور شد. دستور داد کاخى مخصوص شاهزاده آماده کردند و دستور تخلیه‌ی یکی از شهرها را صادر نمود و آن را به شاهزاده اختصاص داد. تعدادی دایه و پرستار مورد اطمینان براى او استخدام نمود و دستور داد جهت تربیت فرزندش، آنان به هیچ وجه نام مرگ و آخرت و اندوه و بیمارى و فنا و زهد را نزد خود نبرند تا به کلى این امور از یادشان برود و دستور داد که چون شاهزاده عاقل و فهمیده شود به هیچ وجه نامى از این امور نزد او نبرند تا دلش بدان آشنا نشود و به فکر دین و عبادت نیفتد و به هیچ وجه توجه به این مطالب پیدا نکند. و به همین منظور آنان را جاسوس یک‌دیگر قرار داد.

این داستان ادامه دارد

/ 1 نظر / 16 بازدید