داستان شاهزاده‌ی زندانی 5 ـ دوران زندانى شاهزاده

شاهزاده همین‌که به سنّ تمیز رسید و خوب و بد را تشخیص می‌داد، دریافت که او را در یک شهرى بازداشت کرده‌اند و نمی‌گذارند آزادانه بیرون رود با مردم آشنا شود و سخن‌هاى آن‌ها را بشنود و چون فهمید که از او نگه‌دارى می‌کنند به شک افتاد ولى خود را قانع کرد که آن‌ها خیرخواه او هستند و صلاح او را بهتر می‌دانند. ولى چون به سنّ نوجوانی رسید و تحصیلاتش بیش‌تر شد با خود گفت این‌ها بر من برترى ندارند و شایسته نیست که من همه‌ی کارم را به آن‌ها بسپارم. تصمیم گرفت که وقتى پدرش به دیدن او آمد از دست محافظان خود به وی شکایت کند و بپرسد چرا او را محصور کرده‌اند.

با خود فکر کرد حتماً این وضعیت به دستور خود اوست و اگر از او بپرسد راستش را نخواهد گفت لذا چاره‌ای اندیشید.

در میان خدمت‌کارانش مردى بود به نام شانیا که از دیگران به او مهربان‌تر بود و او هم بیش‌تر با او انس و الفت داشت. شاهزاده برای پیدا کردن حقیقت، بیش‌تر به او اظهار لطف و مهربانی کرد و خود را به او نزدیک ساخت تا جایی که خدمت‌کار، بسیار با شاهزاده صمیمی شد و شاهزاده به او فهماند که همچون پدرش اورا دوست می‌دارد.

یک شب شاهزاده به او گفت: مطمئناً سلطنت پدر به من خواهد رسید و چون من به جاى پدر بنشینم تو یکى از دو حال را خواهى داشت یا مهم‌ترین شخصیت دربار خواهى شد یا بدبخت‌ترین مردم!

شانیا پرسید: علت بدبختى من در دوران سلطنت شما چیست؟!

شاهزاده گفت: به این جهت که امروز چیزى را از من مخفی کنی که آن را از دیگرى دریافت کنم و از تو به سخت‌ترین وجهى انتقام بکشم!

شانیا احساس کرد که شاهزاده راست می‌گوید و اگر با او صداقت داشته باشد شاهزاده نیز با وی وفادارى خواهد کرد و راز محاصره‌ی شاهزاده را با او در میان گذاشت و پیشگویى منجمان را درباره‌ی او به وى خبر داد. شاهزاده از او تشکر کرد و مطلب را نزد خود نگه داشت.

زمانی که پادشاه نزد فرزندش آمد شاهزاده گفت:

پدر جان! من اگر چه کوچکم ولى آن‌چه با چشم می‌بینم و تجربه می‌کنم برایم گویاتر از آن چیزی است که از من مخفی می‌شود.

من تغییرات جسمی و روحی خودم را از کودکی تا کنون یافته‌ام و تو نیز مانند من در حال تغییر و دگرگونی هستی!

پدر جان! اگر مقصودت این است که زوال و دگرگونی را از من پنهان دارى بدان فنا و مرگ بر من پوشیده نیست و اگر مرا زندانى کردى که جز آن‌چه در آن هستم نشناسم، بدان که به دلیل این محاصره و ممانعت، بیش‌تر به اخبار خارج از این‌عالم علاقمند شده‌ام!

پدرجان! از این همه محاصره و زندانی خسته شده‌ام!، تو مرا آزاد کن و به من بگو برای من از چه می‌ترسى تا من خود را از آن کنار بکشم و آن‌چه تو دوست داری انجام دهم!

پادشاه که این سخنان را از پسرش شنید دانست که زندانی و محاصره، او را حریص‌تر خواهد نمود، گفت:

پسر عزیزم! منظور من از محاصره‌ی تو آن بود که تو در آسایش باشی و به تو آسیبى نرسد و برای شادی و رضایت تو بوده است اگر غیر از آن را دوست دارى من هم همان را فراهم می‌کنم که تو بپسندى!.

این داستان ادامه دارد

/ 0 نظر / 9 بازدید