داستان شاهزاده‌ی زندانی‏ 7 ـ ملاقات شاهزاده با بلوهرِ دانش‌مند

بلوهر گفت: من یکى از بازرگانان سراندیب هستم و چند روز است این جا آمده‌ام و یک جنس مهم گران‌قیمت باخود دارم و چون شما را مطمئن و امین یافتم خواهش می‌کنم به جناب شاهزاده خبر دهید که متاع من از کبریت احمر بهتر است، کورها را بینا می‌کند و کرها را شنوا!. شفاى تمام دردها و داروی پیرى است!؛ از جنون و دیوانگى پیشگیری می‌کند؛ و سبب پیروزى بر دشمن است!.

کسی را از جناب شاهزاده سزاوارتر به آن نمی‌دانم تو او را از آن آگاه کن چنان‌چه طالب باشد آن را به او نشان می‌دهم و چون آن را ببیند قدر و قیمت جنس را خواهد شناخت.

شانیا گفت: تو جنسى‏ را وصف می‌کنى که هرگز از کسى پیش از تو نشنیدیم! من تو را مرد خوبى می‌بینم ولى نمی‌توانم چیزى را که ندیدم به عرض او برسانم تو متاع خود را به من بنما اگر چیز با ارزشی است به شاهزاده خبر دهم!

بلوهر گفت: من  طبیبم و تشخیص می‌دهم که دیده‌ی تو ضعف دارد! می‌ترسم اگر به متاع من نگاه کنى چشمت کور شود ولى پسر پادشاه جوان است و دیده‌اش سالم است و براى او دیدار متاع من خطرى ندارد اگر دید و پسندید که هر طور دلش خواست به او می‌دهم و اگر نخواست شما چیزی را از دست نداده‌اید!؛ این مطلب بسیار مهم است و نمی‌توانى شاهزاده را از آن محروم کنى و از او مخفی داری!

شانیا نزد پسر پادشاه رفت و گزارش آن مرد را به عرض او رساند. به دل شاهزاده الهام شد که به مراد خود رسیده است.

شاهزاده گفت: همین امشب آن مرد را بیاور ولى باید محرمانه باشد زیرا این موضوع را نمی‌شود سست گرفت.

شانیا بلوهر را نزد شاهزاده برد. بلوهر به محض ورود سلام کرد. شاهزاده به گرمی از او استقبال کرد و با او معانقه نمود. شانیا از اتاق بیرون رفت. حکیم نزد شاهزاده نشست و گفت: اى شاهزاده! دیدم که تو به من لطف نمودی و مرا بسیار تکریم کردی درحالی که از دانشمندان و اشراف و بزرگان دربار خود آن طور اکرام نکردی! چرا؟!

شاهزاده گفت: زیرا امید بزرگى از تو دارم!...

این داستان ادامه دارد

/ 3 نظر / 15 بازدید
ترمه

سلام . سرزدم کارهای قشنگتو ببینم .مثل همیشه عالی بودددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد[قلب]

ترمه

سلام . سرزدم کارهای قشنگتو ببینم .مثل همیشه عالی بودددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد[قلب]

زهرا هستم

چرا داستان رو ادامه ندادین؟