همسر عزیزم!... 

همسر عزیزم رضاجان!

مدت آشنایی من با تو بسیار کوتاه بود و زودگذر! در آن شش سالی که من همسر تو بودم محبت و علاقه به خاندان پیامبر و ذریه‌ی ایشان در چهره‌ات نمایان بود و من آن را در رفتار تو به خوبی می‌دیدم. آن روزها من به حال تو قبطه می‌خوردم و خوشحال بودم که همسری چون تو دارم.

نمی‌دانم شاید خداوند از همان آغاز زندگیمان جدایی و دوری از تو را برایم مقدر کرده بود. به یاد داری تازه همسرت شده بودم و دوران خوش عقدمان را می‌گذراندیم که بورس سفر به امریکا برایت پیش آمد. تو رفتی و من تنها بودم و در تنهایی خود گریه یاریم می‌کرد. انگار خدا می‌خواسته ما را برای دوری از یکدیگر آماده کند و من این را نفهمیده بودم.

... آن قدر در کنار تو احساس خوشبختی می‌کردم که هرگز به جدایی فکر نمی‌کردم. این شادی و خوشبختی من و تو آن قدر مشهود و آشکار بود که همه حسرت زندگیمان را می‌خوردند. به خصوص که در آن دوران بی‌حجابی و دوری از دین آن هم در یک محیط نظامی، هر دو مذهبی و هم ایده بودیم!.

رضا جان! آن روز که تو با من و فرزندانمان خداحافظی کردی و من قرآن روی سرت گرفتم و دعای سفر در گوشت خواندم و تو بعدش دختر کوچکمان را بوسیدی و گفتی: مامان را اذیت نکنی‌ها!...

و پسر بزرگمان که تازه چهارسالش تمام شده بود بوسیدی و گفتی: از حالا تو مرد این خونه‌ای مراقب مامان و خواهر کوچیکت باش!...

پس از آن رویت را برگرداندی، و من از پشت قطره‌های اشکی که در چشمانم حلقه زده بود مروارید اشکهایت را که برگونه‌هایت جاری شد مشاهده کردم. درست در همان لحظه نگاه‌هایمان در هم گره خورد من با نگاه نگران خیزم تو را بدرقه کردم و تو برگشتی و برای آخرین بار با من خداحافظی کردی... و من پس از آن تورا تنها در خاطراتم می‌دیدم...

رضا جان! خوب به خاطرم هست که چند ماهی می‌شد که تو بی‌قرار و ناآرام بودی انگار چیزی را جست و جو می‌‌کردی... انگار گمشده‌ای داشتی که می‌خواستی به آن برسی... عاقبت یک روز پرده از راضت گشودی وگفتی:

ـ ...امام زمان علیه‌السلام در جبهه حضور دارند و من برای یافتن ایشان می‌خواهم به جبهه بروم!...

تصمیمی گرفته بودی که هیچ کس و هیچ چیز نمی‌توانست مانع آن شود شاید هم دعوتت کرده بودند... شاید هم انتخاب شده، بودی!...

رضا جان! بعد از تو سرپرستی کودکانمان به عهده‌ی من افتاد من برای آنان هم مادر بودم و هم پدر و نگذاشتم جای خالی پدرشان را حس کنند. گاهی می‌شد که شدیداً به تو نیاز داشتم و در نبودنت به گریه متوسل می‌شدم تا شاید آرام بگیرم... . روزی که می‌خواستیم دخترمان را عروس کنیم در تمام مراسم ازدواجش تو را می‌جستم و جای خالی‌ات را می‌یافتم!... .

رضا جان! با همه‌ی این سختی‌ها خدا را شاکرم که در این ایام سخت مرا فراموش نکرد و به خود وانگذاشت! وقتی فرزندانمان را می‌بینم که خود و خانواده‌هایشان مذهبی هستند و دوستدار اهل بیت علیهم‌السلام، بسیار خرسند می‌شوم؛ و حتّا نوه‌هایمان هنوز به سن بلوغ نرسیده‌اند اما پای‌بند مذهب هستند و نماز می‌خوانند و در مراسم جشن شادی و عزاداری اهل بیت علیهم‌السلام با علاقه شرکت می‌کنند، سجده‌ی شکر به جا می‌آورم و من همه‌ی این‌ها را مدیون ائمه‌ی اطهار علیهم‌السلام می‌دانم.

خداوند به ما لطف کرد و دخترم را با جوان سیدی از ذریه‌ی پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم، از نسل امام حسین علیه‌السلام تزویج نمود و اکنون نوه‌هایمان فرزندان حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها را، خدمت می‌کنیم چه قدر لذت دارد!... و می‌دانم تو همه‌ی این‌ها را نظاره‌گر هستی!...

رضا جان! تو نبودی اما سایه‌ی امام زمان علیه‌السلام بالای سرمان بود و او لحظه‌ای ما را رها نکرد چرا که او پدر امت است!...

و من و تو از زندگی مشترکمان همین را از خدا خواسته بودیم!... الحمدلله رب العالمین.


همسر عزیزم!

...آن روز که پیشنهاد ازدواج تو را به من دادند، اولین چیزی که در تو دیدم تقوا و ایمان بود، حجاب زیبایت و تقیُّدَت به آن، محبتت به اهل بیت علیهم‌السلام، علاقه‌ات به امام زمان علیه‌السلام، مرا برآن داشت تا با تو ازدواج کنم. خدا را شکر می‌کردم که خداوند همسری نصیبم کرده که مرا در امر دین یاری می‌کند تا آن‌جا که وقتی از تهران به بوشهر منتقل شدیم و خانه‌ای در پایگاه نیرو دریایی بوشهر به ما دادند، با راهنمایی‌های تو بود که من سراغ صاحب زمینی که خانه‌ی ما در آن بود رفتم و با پرداخت قیمت آن به صاحب اولیه‌اش و راضی کردن او، با خیال راحت زندگی مشترکمان را شروع کردیم.

یادم نرفته است که در آن زمانی که مهریه‌ی هر دختری نشانگر شخصیت او در جامعه‌ی آن زمان به حساب می‌آمد، تو مهریه‌ات را یک جلد کلام الله مجید قرار دادی و همه را شگفت زده کردی!...

همسر عزیزم!

من در کنار تو و با تو خوشبخت بودم و می‌دانستم تو مادر خوبی برای فرزندانمان خواهی بود. مدت زندگی مشترکمان در ظاهر کوتاه بود اما من بعد از شهادتم هم همیشه باشما بودم و همچنان با شما هستم!

هدایای خوبی که تو و فرزندانمان و نوه‌هایمان برایم می‌فرستید مرا شاد می‌کند و برایتان دعا می‌کنم!...

همسر مهربانم!

تو از رفتنم به جبهه می‌گویی... و شاید دلیل آن را نمی‌دانی. مدتی بود که ندایی مرا به سوی خود می‌خوانْد و من به دنبال آن ندا بودم که لبیک گویم... عاقبت جبهه را برگزیدم... شور و شوقی در من ایجاد شده بود که نمی‌توانستم آن را رها کنم.

من برای یافتن امام زمان علیه‌السلام به آن‌جا رفتم... اما... چهارده معصوم علیهم‌السلام را دیدم!... آن زمان که می‌خواستم از این جهان مفارقت کنم، آنان به استقبالم آمدند و....

آن چنان شوقی در من ایجاد شد که با دیدن آنان هیچ چیز و هیچ کس جز لقای آنان را نمی‌طلبیدم!... آنان مرا به لقای پروردگارم رساندند!...

همسر عزیزم!

اگر بدانی در این‌جا چه حلاوت و شیرینیی نهفته است سختی‌های دنیا برایت لذت بخش می‌شود زیرا تو با همین سختی‌هاست که به کمال می‌رسی!...

من رفتم و تو ماندی با کوله باری از سختی‌ها!... گویا خداوند می‌خواهد در نبودنم تو را مقاوم و پایدار کند!... من نبودم و در نبودن من مسؤولیت فرزندانمان به دوش تو افتاد!... و من دیدم که به یاری خدا این بار را تا این‌جا، خوب به منزلش رسانده‌ای! و برایت دعا می‌کنم که باقی راه هم به خوبی سپری شود!

همسر عزیزم!

اگرچه در کنارت حضور فیزیکی نداشتم اما هرگز از تو دور نبودم! چرا که تو و فرزندانمان با هدایایی که برایم می‌فرستید مرا کنار خود می‌خوانید!...

من دیدم که در نبودنم چگونه مایه‌ی آرامش پدر و مادرم شدی!... و به دنبال آن، آرامش من!...

اکنون در کنار آن دو هستم و برایت دعا می‌کنم!...

اگرچه منتظرت هستم اما خوب به خاطر دارم که تو همیشه آرزو داشتی مولایمان حضرت امام زمان علیه‌السلام ظهور کنند و ما در رکاب ایشان با دشمنانشان بجنگیم... و تو هر روز دعای عهد را می‌خواندی و در آن از خدا می‌خواستی که اگر مرگ بین ما و مولایمان فاصله انداخت، ما را از قبر بیرون آوَرَد و...

همسر عزیزم! من هم از خدا ظهور مولایمان را می‌خواهم و برایت دعا می‌کنم که تا آن موقع باشی و...

... و تو هم دعا ‌‌کن من هم...