داستان شاهزاده‌ی زندانی

5 ـ دوران زندانى شاهزاده

شاهزاده در کاخ به بهترین وجه بزرگ شد و پرورش یافت. در هوش و زکاوت و فراگیری علوم از هم سنّ و سالان خود جلوتر بود اما از مرگ و زوال و فنا و نابودی دنیا چیزی به او آموخته نشد. تنها دنیادارى و رعیت پرورى و آداب و رسوم پادشاهی را به او آموختند.

شاهزاده در فراگیری دانش نابغه بود و حافظه‌ی او بسیار قوی بود. پدرش نمی‌دانست از این استعداد فوق‌العاده و پیشرفت علمى پسرش شاد باشد یا نگران زیرا می‌ترسید که این وفور استعداد او را به همان مرحله‌اى برساند که ستاره‌شناس معروف درباره‌ی او گفته بود. پادشاه نگران بود که علوّ همّت شاهزاده او را به این دنیاى فانى قانع نکند.

 


شاهزاده همین‌که به سنّ تمیز رسید و خوب و بد را تشخیص می‌داد، دریافت که او را در یک شهرى بازداشت کرده‌اند و نمی‌گذارند آزادانه بیرون رود با مردم آشنا شود و سخن‌هاى آن‌ها را بشنود و چون فهمید که از او نگه‌دارى می‌کنند به شک افتاد ولى خود را قانع کرد که آن‌ها خیرخواه او هستند و صلاح او را بهتر می‌دانند. ولى چون به سنّ نوجوانی رسید و تحصیلاتش بیش‌تر شد با خود گفت این‌ها بر من برترى ندارند و شایسته نیست که من همه‌ی کارم را به آن‌ها بسپارم. تصمیم گرفت که وقتى پدرش به دیدن او آمد از دست محافظان خود به وی شکایت کند و بپرسد چرا او را محصور کرده‌اند.

با خود فکر کرد حتماً این وضعیت به دستور خود اوست و اگر از او بپرسد راستش را نخواهد گفت لذا چاره‌ای اندیشید.

در میان خدمت‌کارانش مردى بود به نام شانیا که از دیگران به او مهربان‌تر بود و او هم بیش‌تر با او انس و الفت داشت. شاهزاده برای پیدا کردن حقیقت، بیش‌تر به او اظهار لطف و مهربانی کرد و خود را به او نزدیک ساخت تا جایی که خدمت‌کار، بسیار با شاهزاده صمیمی شد و شاهزاده به او فهماند که همچون پدرش اورا دوست می‌دارد.

یک شب شاهزاده به او گفت: مطمئناً سلطنت پدر به من خواهد رسید و چون من به جاى پدر بنشینم تو یکى از دو حال را خواهى داشت یا مهم‌ترین شخصیت دربار خواهى شد یا بدبخت‌ترین مردم!

شانیا پرسید: علت بدبختى من در دوران سلطنت شما چیست؟!

شاهزاده گفت: به این جهت که امروز چیزى را از من مخفی کنی که آن را از دیگرى دریافت کنم و از تو به سخت‌ترین وجهى انتقام بکشم!

شانیا احساس کرد که شاهزاده راست می‌گوید و اگر با او صداقت داشته باشد شاهزاده نیز با وی وفادارى خواهد کرد و راز محاصره‌ی شاهزاده را با او در میان گذاشت و پیشگویى منجمان را درباره‌ی او به وى خبر داد. شاهزاده از او تشکر کرد و مطلب را نزد خود نگه داشت.

زمانی که پادشاه نزد فرزندش آمد شاهزاده گفت:

پدر جان! من اگر چه کوچکم ولى آن‌چه با چشم می‌بینم و تجربه می‌کنم برایم گویاتر از آن چیزی است که از من مخفی می‌شود.

من تغییرات جسمی و روحی خودم را از کودکی تا کنون یافته‌ام و تو نیز مانند من در حال تغییر و دگرگونی هستی!

پدر جان! اگر مقصودت این است که زوال و دگرگونی را از من پنهان دارى بدان فنا و مرگ بر من پوشیده نیست و اگر مرا زندانى کردى که جز آن‌چه در آن هستم نشناسم، بدان که به دلیل این محاصره و ممانعت، بیش‌تر به اخبار خارج از این‌عالم علاقمند شده‌ام!

پدرجان! از این همه محاصره و زندانی خسته شده‌ام!، تو مرا آزاد کن و به من بگو برای من از چه می‌ترسى تا من خود را از آن کنار بکشم و آن‌چه تو دوست داری انجام دهم!

پادشاه که این سخنان را از پسرش شنید دانست که زندانی و محاصره، او را حریص‌تر خواهد نمود، گفت:

پسر عزیزم! منظور من از محاصره‌ی تو آن بود که تو در آسایش باشی و به تو آسیبى نرسد و برای شادی و رضایت تو بوده است اگر غیر از آن را دوست دارى من هم همان را فراهم می‌کنم که تو بپسندى!.

این داستان ادامه دارد