داستان شاهزاده‌ی زندانی

6 ـ آزادى شاهزاده

مأموران ویژه‌ی دربار به فرمان پادشاه، شاهزاده را سوار بهترین مرکب نمودند و او را با تشریفات خاص درباری همراه با دسته‌هاى موزیک و خوانندگان، از راهی که از هر گونه منظره‌ی زشت و ناراحت کننده دور بود، به دربار بردند تا آزادانه زندگى کند.

 


یوزاسف بعد از آزادى، بسیارى از اوقات سوار بر گالسگه‌ی مخصوصش می‌شد و به گردش می‌رفت. روزی از راهی عبور کرد که هرگز از آن‌جا نگذشته بود. به دو مرد مستمند مواجه شد که یکى از آن‌ها بسیار لاغر و ضعیف بود و شکمش ورم آورده بود و چهره‌اش طراوت نداشت و بسیار بد منظر شده بود و دیگرى کورى بود که عصا کش داشت. از مشاهده‌ی آن‌ها لرزه بر اندامش‏ افتاد.

پرسید: چرا این دو نفر این طور شده‌اند!؟

به او گفتند: آن‌که شکمش ورم کرده است، درد داخلی دارد و آن دیگری بر اثر بیماری کور شده است.

شاهزاده پرسید:  ممکن است دیگران هم به این دردها مبتلا شوند؟

گفتند:  امکان دارد.

پرسید: آیا کسى هست که این نوع بیماری‌ها هرگز به سراغش نیاید؟

گفتند: نه!.

شاهزاده آن روز برگشت درحالی‌که تا چند روز غمگین و ناراحت و افسرده بود و گریه می‌کرد. مقام خود و سلطنت پدرش نزد او سبک و خوار و بی‌ارزش شده بود.

پس از چند روز بار دیگر به گردش رفت. به پیر مردى رسید که پشتش خمیده، موهای سر و صورتش سفید، رنگ رخسارش تیره و پوستش چروک شده بود و گام‌های کوتاه برمی‌داشت. او که تا کنون هیچ پیری ندیده بود از شمایل پیرمرد و حالات او تعجب کرد علت آن را جویا شد،

گفتند: این حالات به خاطر پیری است!.

پرسید:  انسان در چند سالگى به این شکل مى‌شود؟

گفتند: معمولاً در صد سالگى و مانند آن!.

پرسید: پس از پیری چیست؟

گفتند: مرگ!.

گفت: پس انسان آزاد نیست که هر چه می‌خواهد لذت برد و خوش باشد!؟

گفتند: همین‌طور است. انسان در مدت کمى به این روزگار می‌رسد که دیدى!.

گفت: ماه سى روز است و سال دوازده ماه و عمر صد سال و اندی! روزهاى ماه چه کوتاه است و ماه‌هاى سال چه زودگذر، و سال عمر چه شتابان!

او این جملات را برای خود تکرار می‌کرد. آن شب خوابش نبرد و تا صبح بیدار ماند و به دنیا و ما ورای آن فکر می‌کرد.

هزاران سؤال برایش ایجاد شده بود که پاسخ آن را نمی‌دانست. دلى زنده و هوشیار و خردمند پیداکرده بود؛ نمی‌توانست فراموش کند و غفلت ورزد. اندوه و غم او را فرا گرفت و از دنیا و لذت‌های دنیا بی‌زار شده بود.

با پدرش مدارا می‌کرد و به نرمى و عاقلانه رفتار می‌نمود. به هر سخنی گوش می‌سپرد که بلکه خبرى از عالم دیگر بشنود.

از شانیا خدمت‌کار مورد اعتمادش که محرم اسرارش بود محرمانه پرسید: کسى را می‌شناسى که از عالم دیگر جز این وضعى که ما داریم اطلاع داشته باشد؟

شانیا گفت: آرى، جمعى‏ از خداپرستان هستند که به دنیا دل نمی‌بندند و طالب آخرت هستند و سخنانى دارند و علمى که من نمی‌دانم چیست.

مردم با آنان دشمنى کردند و آن‏ها را به آتش سوزاندند و تعدادی از آن‏ها به دستور پادشاه از این کشور بیرون رفتند.

عده‌ی اندکی از آن‌ها در این سرزمین مخفیانه زندگی می‌کنند وکسی ازجای آن‌ها اطلاع ندارد.

آنان در انتظار فرج هستند!.

این روشى است که در دوستان خدا قدیمى است و در دولت‌هاى باطل آن را پیشه‌ی خود می‌کنند.

شاهزاده از این خبر امیدوار شد. گویا گمشده‌ی خود را که مدت‌ها به دنبال آن بود یافته است.

این داستان ادامه دارد