مردی که فکر می‌کرد همسایه‌اش دزد است!

 

 

 

مثل همیشه صبح زود از خواب بیدار شد. مهیا شد تا به کارخانه برود. باران می‌بارید. هرچه گشت چترش را پیدا نکرد. بدون چتر به کارگاه رفت. در بین راه مرد همسایه را که مثل او کارگر کارخانه بود، دید که چتری درست مانند چتر خودش به روی سر دارد. به او بدگمان شد وفکر کرد که او چترش را دزدیده است، برای همین تا رسیدن به کارخانه او را زیر نظر گرفت.

متوجه شد که:

  • همسایه‌اش در دزدی مهارت دارد،
  • مثل یک دزد راه می‌رود،
  • مثل دزدی که می‌خواهد چیزی را پنهان کند، پچ پچ می‌کند،
  • و بالأخره تمام کارهایش مثل دزد است.

آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض کند، نزد قاضی برود و شکایت کند.

اما همین که وارد خانه شد، چترش را پیدا کرد. همسرش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه‌اش را زیر نظر گرفت و دریافت که:

  • او با وقار راه می‌رود،
  • مثل یک آدم شریف حرف می‌زند،
  • و رفتار او کاملاً عاقلانه و متین است!
  • و...

 

ما معمولاً مردم را آن‌گونه می‌بینیم که در باورمان است!