جنگاوری که از هر دو چشم نابینا بود‏!

پس از شهادت امام حسین علیه‌السلام و یارانش، اهل بیت علیهم‌السلام را همراه سرهای شهدا به کوفه بردند. عبیداللَّه بن زیاد (در مسجد اعظم کوفه در میان اجتماع مردم) بالاى منبر رفت، سخنرانی کرد و ضمن آن چنین گفت:

حمد و سپاس خداوند که حق و صاحبان حق را آشکار کرد، امیر مؤمنان (یزید) و شیعیانش را پیروز نمود، و دروغ‌گو و پسر دروغ‌گو را کشت!!.

عبداللَّه بن عفیف ازدى یکی از شیعیان بسیار خوب حضرت على علیه‌السّلام حضور داشت. وی چشم چپش در جنگ جمل، در رکاب حضرت على علیه‌السّلام بر اثر اصابت تیر دشمن، و چشم راستش در جنگ صفّین نابینا شده بود. پس از شنیدن سخن گستاخانه‌ی ابن زیاد، برخاست و فریاد زد:

 

اى پسر مرجانه! همانا دروغ‌گو و پسر دروغ‌گو تو و پدرت و کسى است که تو و پدرت را بر گُرده‌ی مردم سوار کرد!!

 

اى دشمن خدا! آیا فرزندان پیامبر خدا را  مى‌کشى و آن‌گاه این گونه بر فراز منبرهاى مسلمانان سخن  مى‌گویى؟!!

 

عبیداللَّه بن زیاد خشمگین شد و گفت: کیست این‌گونه سخن می‌گوید؟!

 

عبداللَّه گفت: من!... اى دشمن خدا!

 

آیا فرزندان پاک پیامبر صلى‌اللَّه‌علیه‌وآله‌وسلم که خداوند هر گونه پلیدی را از آن‌ها پاک کرده  مى‌کُشى، و گمان  مى‌کنى که مسلمان هستى!؟ واى بر این مصیبت!...

 

ابن زیاد خشمگین شد، دستور داد او را دستگیر کرده و نزدش ببرند. مأموران حکومتی از هر سو به طرف عبداللَّه شتافتند تا او را دستگیر کنند، از آن طرف اشراف طایفه‌ی اَزْد (که او از آن طایفه بود)، پسر عموهایش برخاستند و او را از دست مأموران نجات دادند و از در مسجد خارج نمودند و به  خانه‌اش رساندند.

 

ابن زیاد فریاد زد: فوراً او را دستگیر کنید بیاورید!.

 

مأموران به سوى خانه‌ی عبداللَّه حرکت کردند، طایفه‌ی ازد باخبر شدند و همراه عدّه‌اى از قبایل یمن به کمک عبداللَّه که بزرگشان بود شتافتند.

 

ابن زیاد از ماجرا با خبر شد، مردان قبیله‌هاى مُضَر را احضار کرد، و محمّد بن اشعث را همراه آن‌ها براى جنگ با قوم ازد فرستاد.

 

طرفداران ابن زیاد با طایفه‌ی ازد جنگ سختى کردند، به طورى که جماعتى از عرب در این میان کشته شدند، سرانجام طرفداران ابن زیاد خود را به خانه‌ی عبداللَّه بن عفیف رساندند، درِ خانه شکستند و به خانه هجوم بردند.

 

عبداللَّه شمشیرش را از دخترش گرفت رجز می‌خواند و از خود دفاع می‌کرد.

 

مأموران از همه طرف عبداللَّه را محاصره نمودند. عبداللَّه شجاعانه از خود دفاع می‌کرد، به طورى که هیچ کس نمی‌توانست بر او چیره شود، دشمن که از هر سو به طرف عبداللَّه می‌آمد، دختر عبداللَّه او را راهنمایی می‌کرد و می‌گفت: پدر، از فلان جهت آمدند!...

 

به این ترتیب درگیرى ادامه یافت تا آن‌که دشمنان زیاد شدند و حلقه‌ی محاصره را تنگ کردند.

 

عبداللَّه شمشیرش را به دور خودش می‌‏چرخاند و رجز می‌‌‏خواند:

 

سوگند به جانم اگر چشمانم بینا بودند، شما در ورود و خروجتان در بن بست سخت قرار می‌گرفتید...

 

بالأخره عبداللَّه دستگیر شد او را نزد ابن زیاد بردند. وقتى که ابن زیاد او را دید گفت:

 

الحمدلله که خداوند تو را رسوا کرد!...

 

عبداللَّه گفت:

 

اى دشمن خدا، براى چه خداوند مرا رسوا نمود؟ سوگند به خدا اگر دیدگانم بینا بودند، عرصه را در ورود و خروج‏ بر شما تنگ می‌کردم!...

 

...الحمدلله!... قبل از آن که تو به دنیا بیایی، من پیوسته از درگاه خداوند متعال می‌خواستم که مقام شهادت را به دست ملعون‌ترین و مبغوض‌ترین خلقش به من برساند، وقتى که چشمانم نابینا شدند، از فیض به مقام شهادت ناامید شدم، اکنون شکر خدا که این مقام را روزى من گردانید و دعایم را مستجاب کرد.

 

به دستور ابن زیاد سر عبداللَّه را از بدنش جدا کردند و پیکر بدون ‏سرش را دار زدند.1

 

 

 

 

 

پی نویس

 

1- غم نامه کربلا، ترجمه لهوف سیدبن طاوس، مترجم محمد محمدى اشتهاردى، نشر مطهر، تهران‏،  چاپ اول، ‏1377 ش،‏ ص 185 .