لحظه‌ی دیدار یار! 

چه قدر سخت است توصیف آن چه را که هرگز انسان با چشم سر ندیده است!

چه قدر سخت است نوشتن اوصافی که تنها و تنها از لابه‌لای کتاب‌ها و کاغذها بیرون آمده باشد!

خدایا! اگر کمک‌های بی‌دریغ تو نبود چگونه می‌توانستم غم هزار و چهار صد ساله‌ی فراق پیامبرت را تحمل کنم!

و اکنون غم غیبت تنها بازمانده‌‌ی از پیامبرت را؟!

******

پس از سال‌ها دوری و رنج و تنهایی، تبعید شدن‌ها، تحمل سوزش خنجر ظلم و ستم دشمنان و نیشخندها و تمسخر آنان به جرم دوست داشتن آن عزیز، اکنون لحظه‌ی موعود دیدار با یار فرا رسیده است!.

خداوندا!...

اجازه‌ی ملاقات داده شده است!!

 

 

 

ملاقات آن محبوب که هر روز صبح با او پیمانی دوباره می‌بستم پیمانی که بر گردنم بود و تعهد نموده بودم که از آن باز نگردم.1

 

پاهایم سنگین شده‌اند... همان پاهایی که قرار بود از شتاب کنندگان به سوی او باشند تا هم اکنون در قیامش او را یاری دهند، توان حرکت را از دست داده‌اند!

 

قلبم به شدت می‌زند! گویی ترجیح می‌دهد از جایش کنده شود!...

 

دست‌هایم که باید او را حمایت کند، اکنون قدرت دراز شدن به سویش را ندارند!

 

نه!... نمی‌توانم حرکت کنم!... نمی‌توانم به استقبالش بروم!...

 

باید از جسم خاکی بدن کنده شوم تا بتوانم به سویش پرواز کنم!...

 

نه!... خدایا! جان من آن قدر اسیر مادّیات شده که جدا شدن از کالبدش دشوار است اگرچه برای دیدار مولا باشد!

 

خداوندا!... وقت به سرعت می‌گذرد! کاری باید بکنم! چیزی در گلویم گیر کرده و آن را می‌فشرد!... راه نفس کشیدن را تنگ کرده! قلبم به شدّت می‌زند!

 

خدایا!... چرا بغضم نمی‌ترکد که اشکم را جاری سازد؟!

 

چشمانی که هر جمعه همدمی را همچون خود می‌طلبید تا گریه و ناله را طولانی نماید،2 اکنون خسّت به خرج داده از جاری شدن ابا دارد!

 

خدایا! دارد می‌آید!... چه زیبا و استوار گام برمی‌دارد!... نزدیک‌تر می‌شود! آن قدر نزدیک است که می‌توانم رخسار چون ماهش را ببینم! چه رخ زیبایی!... چه قدر درخشان!... چه پر نور!... چه با صلابت!... چه با هیبت!... چه با عظمت!...

 

چه قدر شبیه پیامبر خداست! گویا پیامبر خدا را می‌بینم!...

 

خدایا! آن خال مشکین بر گونه‌ی راستش همچون ستاره‌ای درخشان نور می‌دهد!... خدایا!...

 

ولی نه!...

 

به چشمان پر گناه و تاریک من اجازه‌ی دیدار داده نشده است!...

 

و باز باید بگویم: مولا جان!

 

مَتٰى تَرٰانٰا وَ نَرٰاکَ3

 

کی می‌شود ما را ببینید و ما شما را!...

 

 

 

 

 

خوب گوش کنم شاید صدای قدم‌هایش را بشنوم!...

 

چه صدای دل‌انگیزی!... چه قدر به انسان آرامش می‌دهد!...

 

چه قدر گام‌ها متین و باوقار برداشته می‌شوند!...

 

صدا هر لحظه نزدیک‌ و نزدیک‌تر می‌شود!... آری صدا آن قدر نزدیک است گویا به مقابلم رسیده است!...

 

نه!... خدایا!... دارد از جلوم رد می‌شود! دارد از من دور می‌شود!

 

آه! خدایا!... صدای گام‌‌هایش را نمی‌شنوم! به گوش‌های پرگناه من اجازه‌ی شنیدن هم داده نشد!!

 

پس چه کنم؟!...

 

باید کاری کنم! می‌ترسم اجلم فرا رسد و من فرصت را از دست بدهم! آن‌گاه در روز رستاخیز شرمنده درحضور پیامبر خدا صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌‌وسلّم از این که حتّا یک سلام ساده به فرزندش نکرده باشم!

 

باید با تمام و جودم عرض کنم:

 

السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا بَقِیَّةَ اللَّهِ

 

...

 

 

 

 

 

سَلَامٌ عَلَى آلِ یٰاسِینَ

 

السَّلَامُ عَلَیْکَ یٰا دٰاعِیَ اللَّهِ وَ رَبَّانِیَّ آیٰاتِهِ3

 

 

 

 

 

 

پی نویس

 

1- مفاتیح الجنان، دعای عهد، اللَّهُمَّ إِنِّی أُجَدِّدُ لَهُ فِی صَبِیحَةِ یَوْمِی هَذَا وَ مَا عِشْتُ مِنْ أَیَّامِی عَهْداً وَ عَقْداً وَ بَیْعَةً لَهُ فِی عُنُقِی لَا أَحُولُ عَنْهَا وَ لَا أَزُولُ أَبَداً.

 

2- مفاتیح الجنان، دعای ندبه، هَلْ مِنْ مُعِینٍ فَأُطِیلَ مَعَهُ الْعَوِیلَ وَ الْبُکَاءَ.  

 

3- دعای ندبه.

 

4- مفاتیح الجنان، زیارت آل یاسین، به قرائت این دعا بسیار سفارش شده است.