داستان شاهزاده‌ی زندانی‏

2 ـ وزیر اعظم و مرد معلول

وزیر اعظم پادشاه، بسیار مورد اعتماد او بود و تمام امور سلطنت را به عهده داشت و هرگز به او خیانت نمی‌کرد و رضایت پادشاه مدّ نظرش بود. هیچ فرمانی را رها نمی‌کرد و هیچ کاری را عقب نمی‌انداخت.

وزیر اعظم بسیار شوخ و خوش زبان بود و به مردم بسیار نیکی می‌کرد و برای رفاه آنان می‌کوشید. مردم او را دوست می‌داشتند و از وى راضی بودند اما وزیران دیگر به او حسادت می‌کردند و در صدد بودند که اورا از نظر پادشاه بیندازند.


روزى پادشاه همراه وزیر اعظم به شکار رفت. وزیر اعظم در میان درّه با مردى زمین‏گیر روبه‌رو شد که جانوران درنده اورا معلول کرده بودند. وزیر از او دلجویی کرد، و برای معالجه‌ی وی، اورا به خانه‌ی خود برد.

 مدّتى بعد وزیران برای وزیر اعظم دست به توطئه زدند و یکى از وزیران را نزد پادشاه فرستادند. وزیر گفت:

پادشاه به سلامت باشد! به نظر می‌رسد وزیر اعظم قصد نابودی تورا دارد تا خودش سلطان مردم شود! برای همین است که به امور مردم رسیدگی می‌کند تا مقدّمات این امر را فراهم ‏سازد!

چنان‌چه به او بفرمایید: «دوست دارم از سلطنت کناره‌گیری کنم و به گروه مؤمنین بپیوندم»، بسیار شادمان می‌شود چون او خداپرستان را دوست می‌دارد!

پادشاه گفت: اگر چنین باشد هرگز با او سخن نگویم!

وقتی وزیر اعظم مثل همیشه برای خدمتگزاری نزد پادشاه حاضرشد، پادشاه برای آزمایش وی گفت:

تو می‌دانى که من در دنیا برای به دست آوردن مُلک و پادشاهى حریص بودم، اکنون که فکر می‌کنم می‌بینم که هیچ نفعى از آن عاید من نشده است و به زودى همه چیز از بین خواهد رفت و در دست من چیزى نخواهد ماند!

تصمیم گرفته‌ام که از دنیا و اهلش کناره‌گیری کنم و به مؤمنین بپیوندم! از آن‌جا که تو را از دیگران فهمیده‌تر می‌یابم، می‌خواستم نظرت را جویا شوم.

وزیراعظم از شنیدن سخنان پادشاه شگفت‌زده شد گفت:

اى پادشاه! خردمندان طالب چیزی هستند که باقى می‌ماند و نابود نمی‌شود، اگرچه به دشوارى به دست آید؛ و هر چه را که فانى است و نابود می‌شود، رها می‌کنند اگر چه آسان به دست آید.

پادشاه به سلامت باشد! اندیشه‌ات نیکوست امیدوارم حق تعالى شرف دنیا و آخرت را یک جا به تو بدهد!

پادشاه از این سخنان برآشفت و کینه وزیراعظم را به دل گرفت اما خودداری کرد و آشکار ننمود. وزیر اعظم از چهره‌ی پادشاه فهمید توطئه‌ای درکار است و با نگرانی به خانه‌ی خود بازگشت.

مرد معلول که در خانه‌ی  وزیر اعظم تحت مراقبت و مداوا واقع شده بود هنگامی که از واقعه اطلاع یافت، گفت:

پادشاه گمان می‌کند که تو قصد داری سلطنت را از او بگیری و خود جانشین او شوی.

صبح روز بعد وزیراعظم به پیشنهاد مهمان خود موى سرش را تراشید و لباس کهنه و مندرسی پوشید و نزد پادشاه رفت. پادشاه تعجب کرد و علت را جویا شد. وزیر گفت:

این همان چیزى است که دیروز مرا به آن فراخواندى! سزاوار نیست کسى چیزى را براى دوست خود بپسندد و خود به آن عمل نکند! به نظر من آنچه دیروز فرمودید کاملاً خیر است و از این حالى که داریم بهتر است.

اى پادشاه! من برای انجام فرمان تو آماده‌ام، هر وقت اراده نمایى وارد عمل می‌شویم!

با این سخنان کینه‌ی وزیر اعظم از دل پادشاه خارج شد و بیش از پیش به صداقت و خیرخواهی او اطمینان کرد.

این داستان ادامه دارد