محسن علیه‌السلام گل نشکفته

 

کابوس یک رؤیا در سرخی این شب‌ها

تصویر یک کوچه تا انتهای غربت دنیا

در امتداد تنگ آن کوچه

 تصویر دست کودکی در دست مادر بود

تنهاتر از تنها

وقتی هوا تاریک و روشن بود

چشمان کودک سایه‌ای را دید

در سینه قلب کوچکش لرزید

وقتی که آن سایه

با چشم‌هایی بی‌حیا نزدیک مادر شد

از آسمان چیزی شبیه یاس می‌بارید

ناگاه از اعماق دوزخ صیحه‌ای آمد

دستی شبیه داس بالا رفت

از رعد و برق بی‌نهیبی تار می‌شد

چشمان اشک آلود مادر، تنهای تنها

وقتی که آن کودک با مادرش روی زمین افتاد

از لابه‌لای دست‌های سنگی دیوار

اشکی به رنگ لاله می‌بارید

رؤیای خاک آلوده‌ی خود را

با آسمانی درد تا خانه

در سینه نهان می‌کرد تنهای تنها