داستان شاهزاده‌ی زندانی 

4 _ تولد شاهزاده 

در آن هنگام که پادشاه از داشتن فرزند پسر ناامید شده بود، پسرى برایش متولد شد که در زیبایی نظیر نداشت. پادشاه از تولد شاهزاده‌ی زیبا بسیار شاد شد و گمان کرد بت‌هایى را که می‌پرستد این پسر را به او بخشیده‌اند. لذا هر چه در خزانه داشت به بتخانه‌ها پخش کرد و دستور داد مردم به مدت یک سال جشن بگیرند.


پادشاه نام فرزندش را یوزاسف نهاد و دانشمندان و ستاره‌شناسان‏ را فراخواند تا طالع آن پسر را ببینند. منجمین بالاتفاق به او گزارش دادند که این پسر طالع بلندى دارد و به مقامى می‌رسد که در سرزمین هند هیچ‌کس به آن مقام نرسیده است.

یکى از منجمین که بیشتر مورد قبول پادشاه بود گفت:

به نظر من این مقام ارجمندى که این این پسر بدان می‌رسد شرافت اخروى و معنوی است و او رهبر دینى و زاهد بزرگى خواهد شد و به درجات عالیه‌ی اخروى خواهد رسید زیرا این شرفى که من براى او در طالعش دیدم مانند شرف دنیایى نیست و به شرف اخروى می‌ماند.

پادشاه از این سخن برآشفت و چون می‌دانست این ستاره شناس از دیگران دانشمندتر و راستگوتر است، نسبت به شاهزاده دلخور شد. دستور داد کاخى مخصوص شاهزاده آماده کردند و دستور تخلیه‌ی یکی از شهرها را صادر نمود و آن را به شاهزاده اختصاص داد. تعدادی دایه و پرستار مورد اطمینان براى او استخدام نمود و دستور داد جهت تربیت فرزندش، آنان به هیچ وجه نام مرگ و آخرت و اندوه و بیمارى و فنا و زهد را نزد خود نبرند تا به کلى این امور از یادشان برود و دستور داد که چون شاهزاده عاقل و فهمیده شود به هیچ وجه نامى از این امور نزد او نبرند تا دلش بدان آشنا نشود و به فکر دین و عبادت نیفتد و به هیچ وجه توجه به این مطالب پیدا نکند. و به همین منظور آنان را جاسوس یک‌دیگر قرار داد.

این داستان ادامه دارد