امشب از بیت ولایت آفتابی سر زند

خنده زیبا غنچه‌ای در دامن مادر زند

 

چون بگـیرد در بغل قنداقه‌اش را فاطمه

مرتضی لبخند شادی بر رخ همسر زند

 

چـون دهد نوزاد خود را فاطمه دست پدر

بوسه احمد بر گلویش با دو چشم تر زند

 

 

می‌برد قنداقه‌اش روح‌الامین سوی سَما

تـا کـه از نـور جـمـالش عـرش را زیور زند

 

فـطرس پر سوخته بهر نجات خویشتن

دست بر دامان آن مولا و آن سرور زند

 

تاکشم از پرده‌ی دلْ من به عشقش یاحسین

دوری کـرب وبـلایـش در دلـم آذر زنـد

 

حق به پاس مـقـدم سلطان مظلومان حسین

عاصیان را مُهر آمرزش چو بر دفتر زند

 

نازنین مولود را کـَه اندَر رحِم گفتی سخن

بـا سـخـن‌هـایـش شـرر انـدر دل مـادر زند