داستان شاهزاده‌ی زندانی

4 ـ کشتار خداپرستان

از این تاریخ خشم پادشاه بر خداپرستان افزوده شد از ترس پسرش‏ که خداپرست نشود.

پادشاه دستور داد خداپرستان را از همه‌ی شهرهای هندوستان بیرون کنند و آن‌ها را تهدید به کشتن کرد. بر اثر انتشار این خبر خداپرستان مجبور به مهاجرت شدند و برخی از آنان خود را در گوشه و کنار کشور پهناور هندوستان پنهان کردند.


 روزی پادشاه که برای شکار به بیرون از شهر رفته بود، چشمش به دو نفر خداپرست افتاد که دور از او در حرکت بودند. دستور داد آن‌ها را احضار کردند. به آن‌ها گفت: چرا شما از کشور من بیرون نرفتید؟!

گفتند: دستور تو به ما رسید و ما هم اکنون در حال رفتن هستیم.

گفت: چرا تا کنون تأخیر انداختید؟!

گفتند: ما مردم ناتوانی هستیم و مَرکب و توشه نداریم به ناچار باید کم کم طىِّ مسافت کنیم.

شاه گفت: کسى که از مرگ می‌هراسد باید بدون مَرکب و زاد و توشه شتاب کند!.

خداپرستان گفتند: ما از مرگ هراسى نداریم، مرگ روشنىِ دیده‌ی ماست!

پادشاه گفت: چگونه از مرگ نمی‌ترسید و اظهار می‌دارید که فرمان من به شما رسیده است درحالی‌که فرار می‌کنید؟! مگر این گریز از مرگ نیست؟

گفتند: ما از مرگ نمی‌گریزیم لکن اگر در این جا بمانیم و تو ما را بکشی، در کشتن خود با تو همراهى کرده‌ایم و مسئولیت داریم.

شاه از جواب منطقی خداپرستان ناراحت شد دستور داد آن‌ها را در آتش سوزاندند و در تمام کشور فرمان داد که خداپرستان را بگیرند و آتش بزنند.

پیشوایان بت‌ پرستى این فرصت را غنیمت شمرده و به دنبال خدا پرستان افتادند و بسیارى از آن‌ها را گرفتند و آتش زدند. از همین جا سوزاندن با آتش در هندوستان یک روش و قانون عمومى شد و تا کنون اجرا می‌شود.

در کشور پهناورهندوستان تنها تعداد اندکی از خداپرستان باقى ماندند و خود را پنهان کردند زیرا در نظر داشتند وسیله‌ی هدایت کسانى باشند که محرمانه با آن‌ها آشنا می‌شوند.

 این داستان ادامه دارد